تبليغاتX
shabhayeentezar

برای تو می نویسم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها

صدا کن مرا صدای تو خوب است

صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی است

که در انتهای صميميت حزن می رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است

و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد

و خاصيت عشق اين است

کسی نيست ، بيا زندگی را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت کنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی ام

بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و من در طلوع گل ياسی از پشت انگشت های تو، بيدار خواهم شد

و آن وقت من مثل ايمانی از تابش استوا گرم

ترا در سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد

!! نوشته شده توسط سپیده | 14:55 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

در اين تاريکی

من در اين تاريکی، فکر يک بره ی روشن هستم

که بيايد علف خستگی ام را بچرد

من در اين تاريکی، امتداد تر بازوهايم را زير بارانی می بينيم

که دعاهای نخستين بشر را تر کرد

من در اين تاريکی، در گشودم به چمن های قديم

به طلايی هايی که به ديوار اساطير تماشا کرديم

من در اين تاريکی، ريشه ها را ديدم

و برای بته ی نورس مرگ، آب را معنی کردم

  

!! نوشته شده توسط سپیده | 14:44 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

پشت کاجستان، برف

برف، يک دسته کلاغ

جاده يعنی غربت

باد، آواز، مسافر، و کمی ميل به خواب

شاخ پيچک و رسيدن و حياط

من و دلتنگ و اين شيشه خيس

می نويسم و فضا

می نويسم و دو ديوار و چندين گنجشک

يک نفر دلتنگ است

يک نفر می بافد

يک نفر می شمرد

يک نفر می خواند

زندگی يعنی يک سار پريد

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نيست : مثلا اين خورشيد

کودک پس فردا

کفتر آن هفته

يک نفر ديشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب می ريزد پايين، اسبها می نوشند

قطره ها در جريان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل ياس

!! نوشته شده توسط سپیده | 14:34 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

حيات نشئه ی تنهايی است.

دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است.

و هيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش،

نه اين صداقت حرفی، که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،

نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند. و فکر کنم که اين ترنم موزون حزن تا به

ابد شنيده خواهد شد.

قشنگ يعنی چه؟ قشنگ يعنی تعبير عاشقانه ی اشکال

و عشق، تنها عشق، ترا به گرمی يک سيب می کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق، مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد، مرا رساند به امکان يک پرنده شدن.

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهايی؟

چقدر هم تنها!

خيال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

دچار يعنی عاشق. و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دريای بيکران باشد

چه فکر نازک غمناکی وغم تبسم پوشيده نگاه گياه است. و غم اشاره محوی به رد وحدت اشياست

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه، وصل ممکن نيست، هميشه فاصله ای هست.

و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشياست و عشق صدای فاصله هاست

عزيز مهربون من برای هميشه دوستت دارم و تا ابد در دل من خواهی ماند جاودان هميشگی من

!! نوشته شده توسط سپیده | 18:58 | پنجشنبه هفتم آبان 1388 •

امشب از آسمان ديده ی تو روی شعرم ستاره  می بارد

در سکوت سپيد کاغذها پنجه هايم جرقه می کارد

شعر ديوانه ی تب آلودم شرمگين از شيار خواهشها

پيکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها

آری، آغاز، دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

از سياهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو کسی نيابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان روياها

با پر روشنی سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها

دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم ، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود ، بار ديگر تو ، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته، درياييست کی توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفانی کاش يارای گفتنم باشد

بس که لبريزم از تو ، می خواهم بدوم در ميان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان ، تن بکوبم به موج درياها

بس که لبريزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ريزم

زير پای تو سر نهم آرام به سبک سايه ی تو آويزم

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

(عزيز هميشه و هنوز من دوستت دارم)

!! نوشته شده توسط سپیده | 7:35 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

سوال

من نمی دانم و همين درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان، اين دانا، اين پيغمبر

در تکاپوهايش، چيزی از معجزه آن سوتر

ره نبردست به اعجاز محبت

چه دليلی دارد؟

چه دليلی دارد؟ که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در يک لبخند چه شگفتی هايی پنهان است؟

من بر آنم که در اين دنيا

خوب بودن به خدا سهل ترين کارست

و نمی دانم که چرا انسان تا اين حد با خوبی بيگانه است؟

و همين درد مرا سخت می آزارد.

!! نوشته شده توسط سپیده | 12:39 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

دوستت دارم عزیزم

خوب من سلام.

ديشب خوابتو ديدم و از بابت اين خواب بارها و بارها خدا رو شکر کردم و ازش سپاسگذارم که حداقل تو خواب تونستم مدتهای طولانی با تو باشم و در کنارت بشينم. همينم برام بسه عزيزم.

بی نهايت دوستت دارم و هميشه برای خوشبختی تو دست به دعا بر می دارم.

!! نوشته شده توسط سپیده | 10:58 | چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 •

سایه ی خود را از سر من بر ندار بی قرارم بی قرارم بی قرار

با خودم فکر می کردم تحقق روياهايم غير ممکن است

اما خدا گفت : هر چيزی ممکن است.

گم شده بودم، گيج بودم، فکر می کردم هيچ وقت جوابی پيدا نخواهم کرد

 اما خدا گفت : من هداييت می کنم.

خودم را باختم، فکر می کردم نمی توانم از عهده اش برآيم

اما خدا گفت : تو ازعهده  هر کاری بر می آيی.

 غمگين بودم، احساس کردم زير کوهی از نا اميدی گير افتاده ام

 اما خدا گفت : غمهايت را روی شانه های من بريز.

فکر کردم نمی توانم، من آنقدر باهوش نيستم

 اما خدا گفت : من به تو خرد لازم را می دهم.

بار گناهانم رنجم می داد، برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم

 اما خدا گفت : من تو را می بخشم.

از خودم بدم می آمد، فکر می کردم هيچ کس مرا دوست ندارد

 اما خدا گفت : من به تو عشق می ورزم.

گريه می کردم، زيرا تنها بودم

 اما خدا گفت : من هميشه با تو هستم.

در پايان اين زندگی از روی تعداد مدارکی که گرفته ايم، مقدار مالی که اندوخته ايم و کارهای بزرگی که به انجام رسانده ايم، درباره ما قضاوت نخواهند کرد. بلکه از ما می پرسند: آيا گرسنه ای را سير کردی؟ برهنه ای را لباس پوشاندی؟ و بی خانه ای را پناه بخشيدی؟ گرسنه ی نه فقط لقمه ای نان که گرسنه ی عشق. برهنه  نه فقط از تن پوش که برهنه از عزت و احترام انسانی. و بی خانه ای نه فقط از خشت و گل که بی خانمان به سبب طرد شدن و رانده شدن.

در اين دنيا چه بسيارند آنهايی که در آرزوی قطعه ای نان جان می دهند و چه بسيار بيشتر که در آرزوی اندکی عشق می ميرند. 

!! نوشته شده توسط سپیده | 17:42 | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 •

برای تو نوشتم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها

تو مثل نغمه ی موزون باران به روی اطلسی ها نازنينی

و تا روحم و جسسم مال اينجاست به روی صفحه ی دل می نشينی

 مهربانم، نبودنت رو نمی فهمم، نمی تونم که بفهمم. هيچ تصميمی نميگيرم راهم رو تغيير نمی دم. فقط ميخوام اينو بدونی که چقدر دلم برات تنگ شده که گاهی حتی راه نفسم گرفته ميشه وقتی به نبودنت فکر ميکنم. دلم نمی خواست حضورت پايان داشته باشه، ولی من اينقدر دلتنگ صداتم که حتی نميتونم برای رفع دلتنگيام اشکی بريزم که شايد کمی دلم سبک بشه. من و تو روزای بدی رو باهم نداشتيم به نظر من هر چی بوده خوبی بوده. فقط ميگم بذار يکبار ديگه آهنگ صدات طنين لحظهام باشه که شايد کمی از غصه ی روزهام کم کنه و بتونم به زندگی اونجوری که بايد نگاه کنم نه مثل يک گذران ساده. يادته روزی که گفتی ديگه بهم زنگ نزن جوابتو نميدم دليلت چی بود؟ گفتی شايد يه مدتی تنها بمونی بهتر بشی. من ياد نگرفتم چه جوری بايد عوض  بشم، نتونستم چون تنها بودم همه اين مدت تنهای تنها بودم. هنوزم تنهام. و هيچ کسی نبود ازم بپرسه غمی که تو نگات داری بغضی که تو صدات داری دليلش چيه. ولی يه چيزی رو هميشه خوب ياد گرفتم که اينقدر قوی باشم که مشکلاتم رو تنهايی حل کنم. من تمام اين مدت حتی لحظه ای ناراحتيم رو بروز ندادم تا نکنه يکی حتی از روی ترحم بخواد برام دلسوزی کنه. هميشه تنهايی و ناراحتيم رو با خودم به تخت خوابم بردم و همونجا گذاشتمشون تا شب دوباره بيام و کنارشون بخوابم. ولی هيچ وقت هيچ گلايه ای ندارم هيچ شکايتی ، نه از تو نه از هيچ کس و هيچ چيزی، چون تو انسانی و آزاد. فقط وقتی که دلتنگی تو خيلی برام سخت ميشه برات می نويسم که بدونی هنوز قلبی به يادت می تپه، و بدونی که نتونستم، لحظه ای نتونستم که بهت فکر نکنم، که به يادت نباشم. تو هم اگه نوشته هام رو ميخونی حداقل يه چيزی بگو به حرمت همه ی اين روزهای خوب دوستی که با هم داشتيم. اينو بدون صد سال ديگه هم بگذره تو هميشه برای من همون عزيز دوست داشتنی و مهربونی تويی که وقتی حتی فقط بهت فکر ميکنم هم ديگه تنها نيستم. تو که هميشه صدات بهم آرامش ميده. دوستت دارم هميشه موندگار من.

!! نوشته شده توسط سپیده | 11:29 | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 •

و بعد از رفتنت

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گلهای نيلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم  

پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روئيد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانی ست رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نمی دانم چرا رفتی ، نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ، نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی تَرَک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود  نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام ، برگرد

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نمی دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ  قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

خدای مهربونم، سراپا اشتياقم، مهربانم را به من بازگردان.

!! نوشته شده توسط سپیده | 10:16 | پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 •

RSS